بر‌گرديم ايران؟؟!!


مهاجرت

مهاجرت: مرگ تدریجی

 


آزيتا

 

 یکی از مکالمات اصلی دانشجوهای ایرانی مقیم خارج مخصوصا اروپا :

-برنامه‌ت چیه؟ درست تموم بشه برمیگردی ایران؟ یا اقدام میکنی برا استرالیا یا کانادا؟

-نمیدونم والا...انرژی م دیگه تحلیل رفته، توان تحمل یه غربت جدید رو ندارم...شاید اصلا برگردم ایران...

- امسال رفتی ایران؟

-نه

-خب همینه دیگه که اینجوری میگی...اوضاع افتضاح شده، گرونی، فشارهای اجتماعی و بگیر و ببندها....

-آره شنیدم مخصوصا خونه توی این یک سال دوبرابر شده...اگه من برگردم با پولی که پارسال برای خریدن خونه گذاشته بودم بانک، دیگه خونه هم نمیتونم رهن کنم...

- حالا اینا یه طرف قضیه‌س، از همون فرودگاه که پیاده میشی کثیفی محیط و آلودگی هوا و عصبی بودن مردم و رانندگی های افتضاح شوکه‌ت میکنه...

- خب اون رو که یه مدت اگه بمونی باز مثل قدیم بهش عادت میکنی، هر چند روز اول هم به خاطر همین چیزا بود که بار سفر رو بستم....حالا شایدم اقدام کنم برا استرالیا

- اگه همینجا کار پیدا بشه اروپا میمونی؟

- مشکل اینه که کار پیدا نمیشه...پونصدجا سی وی فرستادم، یه جاهایی حتی به مرحله صحبت در مورد حقوق هم رسیده ولی همینکه فهمیدند ایرانیم زدند زیرش...

- آره سر خودم هم اومده...مرده شور این پاسپورت بدنام و بی کلاسمون رو ببرند...باز شاید کانادا و استرالیا برای کار بهتر باشه...

- اونجا هم شنیدم که ایرانی انتخاب آخره، مخصوصا کانادا...

-چه میدونم والا...شاید برگردیم همون خراب شده اقلا این همه زحمت کشیدیم درس خوندیم بچه هامون با افتخار زندگی کنند...

- چه افتخاری؟ این دم و دستگاه کم برای تحقیر بچه هامون نقشه های رنگ و وارنگ داره؟ صد رحمت به همینجاها...هم رفتارشون خیلی انسانی‌تر و  بهتره، هم حتی اگه چیزی هم آدم ببینه از جانب کساییه که سرشون به تنشون میرزه و کمتر براش گرون تموم میشه...

-آره خب...اینا که بهانه‌س...آدم در واقع دلتنگ کشورشه و خاطراتی که اونجا دفن کرده....

- به هرحال نسل بیچاره و بی آینده ای هستیم....

- و بلاتکلیف....

پ.ن. دوستان، اگه وبلاگهایی که نویسنده هاشون خارج ایران هستند میشناسین لینکاش رو برای من بفرستین...ممنون.


آزيتا

خفقان در ايران

« مبارزه با پوششهای زمستانی نامناسب و چکمه های بلند»

شخصی که هر روز در غربت، توی تردیدهاش بین ماندن یا برگشت به وطن دست و پا میزنه، با شنیدن چنین خبری به ظاهر ساده غم سنگینی روی دلش میشینه و با خودش میگه من دیگه چه وطنی دارم برای برگشت؟ برای برگشت به کدوم خرابه تموم لحظاتم رو دارم خراب میکنم؟

وقتی این مطلب رو خوندم احساس کردم اگه توی غربت از دلتنگی بمیرم بهتر از اینه که توی وطنم تحقیر و توهین رو تحمل کنم.

 وطن...آزادی کی روی زیبای خودش رو بهت نشون میده؟....


آزيتا

برمی گرديم ايران

دوستان مقیم خارج !

من نمیخوام قلمبه سلمبه حرف بزنم و اصلا بلد هم نیستم، میخوام ساده یک بحثی رو توی این وبلاگ شروع کنیم و به کمک همدیگه ادامه بدیم، چون اوضاع خوب نیست...دسته دسته همه دارند ایران رو ترک میکنند و من حداقل در این کشوری که هستم دیدم  که هیچ کدوم ته دل از زندگی در خارج راضی نیستند و اعتراف میکنند که توی ایران با تمام مشکلاتی که بود، ته دل آدمهای شادتری بودند....

مشکل کجاست؟ این ذات ناراضی بشره؟ یا واقعا مفهوم وطن خیلی عمیقه؟

این درسته حالا که ما برای درس یا هر هدف دیگه ای اومدیم خارج کشور، به خاطر فقط یه سری امکانات و رفاهی که هرگز نمیتونه جای معنویاتی که در کشورمون داشتیم رو بگیره، یک عمر با عدم رضایت تن به این زندگی بدیم و به زور دلمون رو خوش نگه داریم که خب!! در عوض توی یه کشور پیشرفته‌ایم! رفاه داریم! ؟

تا کی خودمون و دیگران رو گول بزنیم؟

چرا بر نمیگردیم؟؟ این ابراز شکست نیست!! ما اومدیم خارج تا دنیا دیده‌تر بشم، تجربه کسب کنیم، دیدمون بازتر بشه تا برگردیم و برای کشورمون مفیدتر باشم...

نیومدیم اینجا که یک عمر به عنوان یک شهروند از جهان سوم اومده، نقش یک مهاجر از کشورش فراری رو بازی کنیم....

این پست یه مقدمه بود و چند تا بحث قاطی شد...

باید همه برگردیم ایران...دست به دست هم بدیم و حتی فقط اگر هر کسی کار و زندگی خودش رو با مسوولیت و بر اساس اخلاقیات پیش ببره ، همه چیز درست میشه....به امید روزهای خوب....


آزيتا